X
تبلیغات
دل نوشته های شبانه

دل نوشته های شبانه

نبودنت

زمستان می شوم

و درونم طوفان...

و امان

و امان از باران

وقتی گرفتار حیا باشی

و بودنت

بهاری دوباره...

"حور"

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1392ساعت 0:38 توسط حور|

و عشق بی کرانه ایست نزدیک...

به رنگ آبی آب

وقتی که آسمان به دریا لبخند می زند...

به رنگ مواج نور

به میهمانی ساده آب و ماه...

"حور"

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1392ساعت 0:35 توسط حور|

چلچراغ شب بی هنرم

ای تازه به من رسیده

ای نور دودیده

چگونه تاب آورم تاریکی را

بعد تو خورشید هم

خاموش شد...

"حور"

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1392ساعت 0:33 توسط حور|

وقتی که آفتاب در شبِ شهر راه می رود

و تو در هزارتویِ خواب، گمی

و سایه ای شوم

از پس این دیوارهای کدر

پریشان و زشت و سست

قدم بر می دارد...

وقتی که مرغابی ها هم ناطق می شوند

پس نام تو را چگونه حیوان ناطق می نهند؟!

تو که حتی نمی دانستی آفتاب سر به مهر هم می گذارد!

و نمی دانی

و نخواهی فهمید

که همیشه در ظلمت خوابی...

چگونه تاب می آوری

چگونه تاب می آوری

قدم هایش را

با آن کفش های پینه بسته و پاهای رنجور

ببینی و سنگ نشوی پیش پایش

که هستی

که سنگی

و حتی این یک بار هم

کاری در خور نکردی...

شهر با تمام جمودات جاندارش به صدا در آمد

و اما تمام جانداران جمودش

خواب خون می دیدند

و غوغا به یکباره آرام شد،

قدمی مبارک فرود آمد بر آستان نیایش...

گویی همه باخبرند

و اما نه

و اما نه

و این بار نیز او را نشناختند...

و سکوت

و سایه ای

و قدمی

نامبارک

و قدمی شوم

قدمی زشت

و لرزان

همچون زمین و آسمان از دلهره ی بعدش...

قامت که بست

هنوز تنها بود

که او همیشه تنها بود

تکبیر گفت

و سر به خاک

که افلاک

زیر همان مهر به مهر آرمیده بودند...

و سایه

نزدیکتر

لرزان

پریشان

و قامت بست

نه چون او

و تکفیر گفت با شمشیر

و غوغا دوباره بازگشت

و این بار بی پایان

تا نفخ صور...

و جاری شد عشق

به رنگ سرخ ِ کبود

و زمین به آسمان پیوست

و او به کعبه دل ها

و او چقدر تنها بود

و او همیشه تنها بود...

"حور"

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1392ساعت 4:25 توسط حور|

نازدانه ی من

دردانه ی من

تو اما هنوز...

چگونه؟!!!

سه سال که بیشتر نیست...

آنگاه که دردهای مرا

یکی یکی با کوچک انگشتان بلورینت

نرم می فشاری

و غرق می شوم در چشمانت

که خیسی اش از هزار تیر هم خشک تر است...

چگونه تاب بیاورم؟!

چگونه تاب بیاوری زیبا نازدانه ی من؟!

تو اما هنوز...

چگونه؟!!!

سه سال که بیشتر نیست...

و لب بر لبم گذاشتی کبود

و آنگاه که از من بودی نبود

لبخند آمدنت اما چه تلخ بود لحظه ای

و چه شیرین شد...

سه سال که بیشتر نیست...

نامشان را چه می توانم گذارد

من،

که اینجا بیرون قصه ی تلخ و شیرین

کامم تلخ

و مشامم شور...

تو را

تو را چگونه توانستند...

تو را ای شیرین بابا...

تو اما هنوز...

چگونه؟!!!

سه سال که بیشتر نیست...

دستانت

صورت کوچک ماهتابت

وای...

کی سرخشان کردند؟!!!

سه سال که بیشتر نیست...

آه...

ظهر

داغ، آسمان

و هوا پر از غبار، غم

و خورشیدکان هم سرخ سرخ

و زمین

سرخ تر

و کوزه ها خالی

نهرها پر

گام ها بریده

و نفس ها نیز

چه زمان بی زمانی ست اینجا

دشتی به وسعت اندوه تاریخ

و به بلندای سرخی عشق...

و در نمازی که چه ایستاده ها خمیده شدند

و چه خمیده هایی که دیگر قامت راست نکردند

به حرمت راستی...

راستی که بودند این ناآشنایان زمان

که در این کویر وحشت و عشق

دلیرانه ایستادند؟!

آه...

و اما

باز

تو

خورشیدم!

ای دردانه ی بابا

ای معصومانه ترین نگاه ناتمام

ای ریزنقش معطر آسمانی

که تمام درد آدمی را به جان کشیدی،

آقای شهیدان سرخ را چگونه گم کردی

و زود زود با آغوشی از ماتم و اندوه یافتی؟!

قامت تو چطور به صورت بابا رسید

چطور با تمام وجود بابا را درآغوش گرفتی؟!

تو اما هنوز...

چگونه؟!!!

سه سال که بیشتر نیست...

سه سال که بیشتر نیست...

آری

می دانم...

می دانم...

راستی،

تو چقدر بزرگ شده ای...

چقدر بزرگ شده ای...

کاش من هم کوچک بودم

کاش من هم درد داشتم

کاش من همدرد داشتم...

و در آخر

سلام !

ای ریزنقش ترین دردانه ی شیرین زبان بابا...

اگر بابا را دیدی

بگو من برایت نامه نفرستادم...

«حور»

نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1391ساعت 3:7 توسط حور|

من

هوا

امشب...

آری...

هوا کمی بی صداتر شده است

و با دو دست

زیر ِ چانه اش

تکیه بر هوا

و پا بر زمین

چه آرام می نگرد مرا!

که در خاموشی خود

فقط با او نجوا می کنم

دم...

بازدم...

لبخندی می زند

م مرا به میهمانی اش می خواند...

دستی در دستش

. پایی در هوا

و با دست دیگرم به پیشانی

در حیرانی

به بیکران زیر پایم می نگرم

و چه خوش است

که نسیم

خانه نشین تو باشد

و زمین

عاشقانه چشم به تو داشته باشد

و دریا

در جوابِ سلام تو

موج موج درود فرستد

و آسمان

هواخواهِ تو باشد...

دیگر نمی خواهم بی هوا باشم

من میهمان همیشگی هوا شدم

و امشب در بزم بارانش

خیس، تر، بارانی شدم...

من

امشب

هوا

هوایی می شوم

هوایی می شوم...

«حور»

 

نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1391ساعت 18:3 توسط حور|

عروسک به دست می روند

در پیاده روهای این شهر

می روند

در این شهر پست

می روند...

شانه به شانه

دست به دست

می روند...

می روند از دست

و آدمک ها

خیره

به دست ها

یا عروسک؟!!!

فقط خط نگاه است که بی دلیل به هر انتهایی نشانه می رود

می رود

و اما عروسک

گویی درخواب

گویی مرده

مرده؟!

چشم بسته

پلک هم نمی زند

و با سکوتش

می گوید که حتی آوازی هم برایت نمی خواند...

آه عروسک شب های کودکی

در آغوش می ماندی

بی صدا

با صدا

گرم بودی

حرف هایم را می شنیدی

دردهایم را با دلت تقسیم می کردم هر شب

و تو بی هیچ شکایت...

آه از آن چشمان همیشه مستت

و آن خشکیده دستت

که همیشه در دستم بود

و هیچ کس

آن طور نگاهت نمی کرد...

و چه بد

و چه بد روزی بود

آن روز که ناگاه به تو تکیه کردم

و شکست

وجودم

و شکستی تو

و اما چشم هایت هنوز باز باز...

و اینک

در خیابان های شهر

عروسکانی نه حتی از جنس تو

و نه شبیه تو

تو از همه شان بهتر

فقط ظاهرتان اندکی شبیه است

اما دلتان

اما احساستان

اما نگاهتان...

آری در این شهر

همه به دنبال عروسک هایشان

و چه بد اندیشه می کنند

اصلا اندیشه نمی کنند

که خیال می کنند

که خیال می کنند

اینان

همان عروسکان نازکودکی اند...

نه !!!

تو بگو عروسکم

برای یک بار هم شده حرفی بزن

همه را من گفتم

تو بگو

رازدار شبانه های کودکانگی هایم

تو نشان بده

که اینان عروسکان شما نیستند

با یک دست خراب می شوند

در آغوش هرکسی زود سوار می شوند...

بگو عروسکم

بگو عروسکم

این شهر دیگر شهر من نیست

و این عروسکان نیز...

عروسک من لای لایه لایه های خیالم گم شده است

کجایی عروسکم؟!

حرفی بزن

آوازی بخوان

دستی تکان بده

پلکی بزن

شبانه های من بی تو

دیگر صبح نمی شوند

بیا عروسکم

بیا...

«حور»

نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1391ساعت 18:52 توسط حور|

نور که می ریزد

باران به تماشا بر زمین می نشیند

لبخندِ مهر جاری

و آدمک ها خندان!

نور که می ریزد

هنوز همسایه ای از دور

نور را در ظرفی سفالی

به تاریک خانه ی دلش می برد...

نور که می ریزد

هوا هم دوان دوان به سوی موج ِ سپیدِ آن

تا دوردست ها دور می شود

و زمین

نگران

خشکش می زند

و در این بهت و حیرت

بی هوا می ماند...

نور که می ریزد

ستاره هم از دور

نور را فریاد می زند...

نور که می ریزد

کودکِ زمین

جرعه جرعه

خیالِ پرواز می نوشد

و زمان به یادگار

لجظه ای کنار رود

آبتنی می کند

و نسیم هم

این شاعرانگی را

به دوردست ها می برد

به آن دور ِ دور

به آن کور سوی نور می برد...

نور که می ریزد

قطره قطره های دوست داشتن از سنگ بیرون می زند

کوه

بی غرور

سر به پای دشت می آساید

و دشت

مومنانه

سجاده ای رنگین می شود

و سوت سوتِ تسبیح سنگ

به سرسرای آسمان سرود می شود...

نور که می ریزد

شب هم بی درنگ بی حجاب می شود

و سر به بالین صبح می نهد

و تا فجر بیداری

به آسمان عشق سلام می دهد

و زانوان خسته ی صبح

برای همیشه بی دردِ شب می شود...

نور که می ریزد

این شب هم

که به صبح بیداری می زند

دردِ تاریکی را

جاودانه التیام می بخشد...

نور که می ریزد

خون ز مهر

سجاده های عشق را

رنگین می کند

و تا ابد

میان سیاه و سپید

شکافته

و رود خون جاری می شود...

نور که می ریزد...

«حور» 

نوشته شده در شنبه 28 مرداد1391ساعت 19:16 توسط حور|

اندوهزار خاطر من

پر از مرداب و آن هم

پر از درد و پر از فریاد

پر از پرپر شده بالِ کبوترهای پروازم

پر از تصویر ِ مواج و دگرگونِ شبانه ماهتابم

پر از "دیگر شده"ها...

اندوهزار خاطر من!

ای زلالِ تلخِ شورانگیز ِ مردابت

مشربِ شیرینِ جانِ خسته و زخمی و بیمارم

نوش بادت این همه هر لحظه اندوهت

نوش بادت!

هزار اندوهِ توفنده

میهمانِ فصلِ پاییزت!

و انبوهِ پریشانی و بی خوابی

نثار ِ چشم هایِ اشک ریزت!

اندوهزار خاطر من!

به سانِ میزبانی، خانه اش خالی، یکی یارش دران مهمان

به پاسِ سالها در کنارم آرمیدن

و هر شب قصه های غصه و اندوه را

برای خواب آرامم گفتن و گفتن

یکی لبخند تلخ و خشک و بی روحم

فدای ماه رویِ درهم ِ شیرینِ اندوهت!!!

نوش بادت!

نوش بادت!

«حور»

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1391ساعت 15:45 توسط حور|

بی درنگ دلم برای تو تنگِ تنگ می شود...

آنچنان مستِ دستِ پینه بستِ توام

آنچنان بی قرار ِ نگاهِ این بار ِ توام

که دیگر کف از عقل داده ام

و بر زمین ِ تشنه ی خاطرم نشسته ام

و مشت خاطرات را بر آن می نشانم...

هوای اینجا به عطر تو پر شده

خارهای دردِ من همه گل شده

و من  درین گلستان

نفس می کشم...

به بودنم میانِ تو افتخار می کنم

عزیز من

که من عزیزتر ز تو در جهان ندیده ام

در شگفتم که در نگاه تو

من عزیزترینم!

درازتر نمی کنم سخن

که خوش گفته است

که آرزوِی ِ من زیر پای توست...

«حور»

(شب دلتنگی مادر)

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 19:33 توسط حور|

شبگردِ سطرهای خالی

شب بیدار ِ روزهای بی خوابی

عابر ِ پر دردِ کوچه های تنهایی

و باز هم تنهایی...!

هنوز با رِؤیا زندگی می کند

و با این همه بی خوابی

چشمش لک زده برای شب

برای دیدن دوباره ی رؤیا، بدون تب...

هنوز با سلام به خانه می آید

هنوز با رؤیا لبخند می زند

و رؤیا

هنوز لب بسته، دربند می زند...

میز شام

دو صندلی

دو بشقاب

و دوهای دیگر

چند شبی ست که پیش از او

لب به غذا نمی زند...

بدون رؤیا او به خواب نمی رود

به راهِ دور

به سرزمین ِ سبزی، گلدسته های نور

به آرزوهای کودکی

خنده های بی هوا، نازورکی

به شور و خنده و سرور

به سویِ کورسویِ نور

بدون رؤیا

او نمی رود...

چند شبی ست که از رؤیا

خبری نیست

دست و پایش لرزان

چشم ها خیس

و درون، آشفته

صورتش چون گل ِ سرخ

لب و دندان در هم

تکیه گاهش دیوار

غم ِ او صد خروار

آسمانش شده تنگ

همه جا ناآرام

همه آدم، بدنام

و زمان، بی فرجام...

دم ِ صبح

نزدیکِ سحر

و در آن لحظه که سرخی و سپیدی

آغشته به هم

تازه رؤیا برگشت

خندان

آزاد و رها

و او فقط

با رؤیا به هر کجا می رود...!!!

«حور»

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 17:44 توسط حور|

پر از عطر

پر از رنگ

پر از هوای دلتنگی

گلستان...

که همه چیز در اینجا بی وزن می شود!

من اینجا

بی درنگ

دلم تنگ می شوم...

شب را

تاریکی را

در اینجا دوست ندارم

شب که عطر و رنگ نداشته باشد

حتی خوابم نمی برد

حتی خوابش را دوست ندارم

من

گل ِ شب بو را دوست دارم

برای روز مبادا

که شب دارد...

من

اینجا

گم

و گل ها

پژمرده از خشکی من

و من

افسرده از خارهای پنهانشان

من

دستِ دوستی دراز کردم

اما پاسخی سرخ

وجودم را

تنم را

سینه ام را

دستم را

آغشته به درد

کرد...

دیگر کاری به کار ِ راز ِ گل ِ سرخ ندارم

گل ِ همیشه بهار

بوی پاییز می دهد

من اینجا

بس دلم تنگ است

و هر بویی که می بینم

بد آهنگ است...

گلم

گلم شب بو

گل ِ بی خار

گل ِ هر بو

بیا اینجا

بیا اینجا که من خسته

بیا اینجا که من بی بویِ بی بویم

تو را هر لحظه و هر جا

همی بویم، همی جویم...

بیا تا من بیاسایم

به آغوشت

بیا تا من بیارایم

تن و رویت

بیا بی خار

بیا پر گل

بیا هر بو

بیا یارم

گل ِ شب بو...

گلم

گلم شب بو

بیا آهسته و آرام

اگر دیدی مرا در خواب

مکن بیدار

مکن بیدار...

«حور»

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 14:21 توسط حور|

بی امان

دستم به ساعت

و ساعت به او

و او به خود

و خود به خود

گذشت

اشاره ها...

دو قدم بیشتر نمانده بود

تا ساعت دلتنگی به سرآید

فقط دو قدم...

من از ساعت بیزارم

و از دقیقه نفرت دارم

و ثانیه ها ضجرم (زجرم) می دهند

من و این ساعتِ ناآرام

من و سربند ِ دلارام

من ِ وحشی

رام؟!

من ِ بیهوده ی بیهوده

خسته از هر چه که بوده

من و این کاغذِ خالی

و مدادی در دست

من ِ خسته

خسته از من

من ِ خسته

خسته از تو...

دیگر حرف هایم

پر از من و توست

که نه من هستم نه تو

نه من، منم

نه تو...

حرف هایم که تمام شوند

همیشه آخرش رفتن است

به کجا؟!

باید از نسیم پرسید

من گوَن ام

پای بسته به خویش

درگیر ِ واژه های تکراری

پر شدم من

خسته

خسته

من ازخویش گذشتم

تو هم بگذر

تو هم بگذر...

«حور»

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 12:6 توسط حور|

ای بانو

بانوی شهر ِ خیال

بانوی سبز خیالِ من

سپیده دمان

خورشید

خجل از طلوع نرگسانت

و شباهنگام

ماهتاب

محو تماشای غروب نگاهت

بال به بالِ خیالِ من

سفر می کنی

کوچ

هجرت

به بلندای هفت رنگ آسمان

که به یکرنگی می زند از دور

و حتی خیال من نیز

باز می ماند

تو می روی

بالا

می روی

بر عرش

و من

پایین

در فرش

غوطه می خورم

رنگ خاک

زمین

زمینی بودن

را زمزمه می کنم

و اما تو

حرفت بوی اینجا نمی دهد

عطر نفس هایت

آسمانم را

آبی تر از خیالم می کند

و ابرکانم را

می گریاند

بانو

بانوی خیال من

بانوی خیالی ام

ای سوار بر اسبِ سپیدِ مهربانی

چه خرامان می تازی بر من

من

بی مرکب

بی مهر

بی تو

چگونه پرواز را زمزمه کنم؟!

چگونه بی بال

در خیال تو

آشیانه کنم؟!

هوایت مرا بی قرار کرد

صدایت مرا بی قرار کرد

نگاهت مرا بی قرار کرد

قرارت مرا بی قرار کرد

تو

بانوی عطر انگیز ِ مستی بخش

من

بی قرار ِ بی قرار

تنم در گوشه ای

و جانم در کنار

مست و رفته ازدست و بی قرارم

من

بی تو

بانو

خرابِ خیالِ ناقص ِ خویشم

بدخیالم و بد اندیشم

بیا

بیا که صبح از چشمانت جاریست

و شب ادامه ی گیسوانت

و روز در آغوشت گرم گرفته

و لحظه ها

در نفس هایت

نفس می گیرند

می آیند و می روند

بیا

بیا بانو

بیا که دیگر تاب ندارم

تشنه ام به تو

ولی آب ندارم

و حتی برای لحظه ای

سراب ندارم

بی تو

من

به سوالِ تو زنده ای یا نه هم

جواب ندارم

بیا

بیا

بیابانو...

«حور»

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 9:42 توسط حور|

آفتاب نگاهت

هر صبح

صبح ِ بیداری ام

می زند بر در قلبم

تند تند

می فشارد

تاریکی را

تا که برون شود از نگاه من...

تو مرا

اول صبح

آخر شام

می کنی بیدار

و منم هر لحظه

در پی نور ِ طلوعی از تو

در به در

خانه به خانه

جا به جای شهر را

دنبال تو بودم

هستم

و به خورشید قسم

تا به خاموشی خود

خواهم بود...

قطرات چشمت

همچو شبنم به خیالم

ضربه می زند

وقتِ گل کردنِ من

وقتِ بیداری عشق

ساعت سکوتِ سرخطِ لبانت

من به دنبال تو بودم

هر سال

لحظه هایم بی تو

همه سال اند

و منم فرسوده

بی تو

بی تو...

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم

و به این خیال خود

مستِ مست،سرمستم...

من درین باغ خیال

سرسبز،سرحال و بزرگ

عطر نرگس را

می بویم

و تو را در هر سو

هر جا

و به هر گوشه ی باغ

می جویم...

من و این باغ خیال

تو بگو باغ محال

بی نهال

بی درخت

هر چه هست

اینجاست

در کنار ِ جهش ِ پرنده ای به سوی آب

یا در آواز قناری

یا که در سرخی شقایق،نگران

هر چه هست

هر چه نیست

در باغ خیالم هست

در خیال خام تو

شاید نیست

شاید نیست...

من به یادت

در عطر هوایت

هر کجا

هر سو

به دنبال صدایت

من خرابِ تو

این ها

این گل ها

همه چون سرابِ تو

طعم تو

شراب تو

سرخی لبان تو

همه اینجا

در میان باغ

و در این گوشه ی دنج

در کنارم هستند

جای تو خالی نیست

جای تو هست هنوز

دست نخورده، پاک

تو بیا

تا صدای من

تا هوای من

با تو درآمیزد

تو بیا

تو بیا

من هستم

باغ تکرنگ خیالم

هست

تو فقط

تو بیا

تو بیا...

«حور»

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 21:20 توسط حور|

از دلتای بودن

از خیزشم به سوی تو

از آنجا که بگذرم

به آبی ِ بی کرانت

به مواج آبهای بی دریغت

جاری می شوم

در تو

در وجودت

در کران تا کرانت

در بی کرانت

محو

گم

بی خود

بی هست

می شوم...

تو هستی

نفس هست

هوا هست

و آسمان

آبی

مثل خودت

ولی من

غرق می شوم

غرقه در بی کرانگی

آبی ِ آبی ِ می شوم

خیس

تر

و کم کم

می کشم پر

به سوی داغ نگاهت

آن بالا

جایی در هر کجا

جایی بی نشان

جایی بی من

جایی پر از تو

و پر از خورشیدکانت...

داغ داغم

سراپا کامم

بی تاب

بی تابِ بی تابم

و دست هایم

سوی تو

سوی نرگسانت

آن دو خیس خورده از چشمه ی پاکی

به دنبال قطره ای

خیسی

تر شدن

ازین بودن، بهتر شدن

ازین من

بی من تر شدن...

ناگهان آمدم

ناگهان هم می روم

فقط قطره ای

خیسی

به من ببخش

مرا درین کویر ِ تنهایی رها مکن

بگذار من با قطره ات مست شوم

از دست شوم

بی خود شوم

بی هست شوم

بگذار ازین دلتا

ازین گذار ناگهانی

ناگهان

عبور کنم

پر کشم سوی پروانگی

و گِردِ آتشین نگاهت

بی بال

بی پر شوم...

من هنوز

منتظر

من هنوز

نگران

با دو چشمم

من هنوز

هستم

بگذار من از خویش

رها شوم

مرا ازین مردابِ بودن رها ساز

قطره

قطره

قطره ام

تمام کن

تمام ِ من به نام کن

به نام

به نام

به نام تو

هنوز

منم

هنوز

به جستجوی تو

در آرزوی تو

روی تو

روی تو

روی تو...

«حور»

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 17:11 توسط حور|

پشت چراغ

قرمز ِ قرمز

داغ ِ داغ

صدای پای شهر

روی خط خطی های هست و نیست

سیاه

سفید

روی پهنه ی ترافیک

بوی دود

بوی درد

بوی هوای سرد

بوی ماتیک

روی گونه ها

گل سرخ

سرد ِ سرد...

های می زد

وای می زد

دستمالی چرک

نمدار

روی شیشه

شیشه ها

و مشتی آدم

درون شاسی ها

و شاید بلند...

بلند بلند نگاهش

سوی انتهای شاسی ها

به درونشان

دمی، های

دمی، هوی می زد

هوا هم

عجب سرد می زد

گاه به شیشه

گاه به چراغ

و گاه فقط نگاه

آه و

آه و

آه...

پشت چراغ

سبز ِ سبز

سرد ِ سرد

صدای پای او

روی تن خیابان

روی نقطه نقطه های نیستی

سیاه

سیاه

نگاه

بین شاسی ها

لای پای شاسی ها

قدم

قدم

تا کنار

کنار خیابانِ هرز

روی خط

روی مرز

قدم

قدم

و نگاه

و چراغ

و زمان

و چه قدر

و چقدر هوای او داغ بود

و چقدر سرش

به چراغ بود

به جز تمام ِ شاسی نشین ها

چقدر او

عاشق ِ

قرمزی

قرمزی

قرمزی

داغ بود...

«حور»

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 19:29 توسط حور|

تقصیر من نیست

تقصیر من نیست

که کبوتر پرواز را از یاد برده

که شقایق در خواب فرو رفته

تقصیر من نیست

که یأس جای یاس می روید

و حیاط پر می شود از علف های نفرت

تقصیر من نیست

که هوا، گریان به دنبال زمین می گردد

و زمین

خشک آلود به دنبال آسمانی آبی

دریا خشکیده از تنگدستیِ رود

و رود

خشکش زده از اتهام چشمه ها

تقصیر من نیست

که توانستن را بلد نیستم صرف کنم

که حرف زدن را از لای برگ های دفتر ِ قدیمیِ پدربزرگ به ارث برده ام

که نگاه را از چشمانِ خیره ی شبانه ی چاه فهمیدم

که لبانم به خشکی بازند و چشمانم تر

تقصیر من نیست

که تو واژه ی دوست داشتن را

ازآبی گل آلود صید می کنی

و واژه واژه ی عشق را

با بهانه نمک می پاشی

تقصیر من نیست

که کبوترانِ پروازم

کبوترانم

حرف های بی پایانم

نایِ پروازی دوباره بر آشیانه ی تو را ندارند

تقصیر من نیست

که من نمی دانم

و نمی دانم چرا

چرا اینها همه تقصیر ِ من است؟!

تقصیر من نیست

تقصیر من نیست

تقصیر من نیست...

«حور»

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 12:53 توسط حور|

می روم

می روم تا اوج

می روم یک سو

می روم من

می شوم بی تن

می شوم سویش

یک صدا

یک تن...

می روم تا دشت

می روم تا هست

این دلم در دست!

من

ساده ی ساده می روم

با کوله باری از مهر

با پاهایی برهنه

با دستانی پر

از یک دل

سوار می شوم روی نسیم خیال

همگام می شوم با پرستوهای تو

دور می شوم ازین خاک

ازین خاک ناپاک

ازین مرداب نمناک

بیرون می کشم

خویش را

از باتلاق گذشته...

می روم تا جنگل سبز

تا صدای نور

تا غرق شوم در گرمای آفتاب

بسوزم

و بسازم

با این ساز جدید

می نوازم

می خوانم

می گویم

می جویم

می پویم

من جاری می شوم

در تو

در جریان تو

خون می شوم

در شریان تو

می روم تا قلبت

می ایستم

لحظه ای اما

تا نایستی تو!

باز می روم

و باز می گردم

و من در گردشی پیاپی

تو را در میعادگاه قلبت

در آن سرخ فام کلبه ی نور

حس می کنم

با تمام جریانم

با تمام روح و روانم...

و من رفتم

دیگر این که می بینی

من نیستم

من تمام شدم...

من حرفی ناتمامم

که با تو آغاز می شوم

من نیستِ نیستم

ولی در تو

هستم

جریان دارم...

می روم

باز می گردم

می چرخم به دور خویش

شادِ شادِ شاد...

من با تو آغاز شدم

و با تو پایانی نیست دیگر

هر چه هست شروعی دوباره...

آری

من دیگر نیستم

آنچه هست

آنکه هست

تویی

تو

و منی در تو...

«حور»

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 11:29 توسط حور|

و باز دلم

و باز دلم

در

گیر و دار ِ بودنی رازآلود و خاموش

و چشمانم

در نبود ِ خورشیدکانت

نمناک

و فکرم

هنوز هم خسته خسته نفس می کشد

در هوای ِ دوری

و صبوری

و صبوری

همچو آب در دستانم...

سبزینه های خیالم

با نسیم ِ حضور ِ تو

قد می کشند

تا آسمان ِ چشمانت

تا که باز در عطر ِ نفس های بهاری ات

نفسی تازه کنند...

ای همیشه بهار ِ من

ای که لبخندت

همچو چشمه ای ست

از کوه ِ غرورت

تا دره ی دردهای خشکم

ای تو!

با تو هستم

با تو

تا تو...

ذره ذره زرد می شود باغ ِ سبز ِ خیالم

قطره قطره می چکد از دستانم

صبر

و خدا هم هست

در همین نزدیکی

در کنار تپش ِ پنجره ها

اول ِ صبح

و در آواز ِ مرغ ِ سحر

و خدا هست

با ابرکی بالای ِ سرم

تا نخشکم من

تا نخشکد دست

تا نخشکد باغ

تا نخشکد مهر

تا نخشکد صبر...

در میان ِ گندم زار ِ تردید های تو

من تک درختی کاشتم

ریشه اش از عشق

شاخه اش از مهر

و شکوفه

و شکوفه خواهد زد

صبر

سبز خواهد شد مهر

صبر خواهم کرد

تا به سحرگاهان

تا به لبخند ِ اقاقی

تا درخت ِ من

برسد به اوج ِ تو

جلوی چشمانت

تا ببینی تو مرا

تا طلوع من

تا طلوع من...

«حور» 

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 11:31 توسط حور|

دیگر فکرم از کار افتاده است

زنگ زده است شاید!

کوه درد و اندوه، با صخره های ِ مشکل

در برابرم

و من که نای رفتن و حتی توان ِ فکر کردنم نیست

جز تماشا، چه می توانم کرد؟!

خود نیز مانده ام در این یکراهی!

خسته ی خسته ی خسته

حالم خوش نیست.

از همه خسته ام

حوصله ندارم حتی

نمی دانم چرا خودم را با خودم تنها نمی گذارم؟!

وقتی که با تیشه ی براق و زیبای خویش، به جانِ احساسم می افتم

و خود ِ واقعی ام را

خونین بر کفِ زمین ِ نیستی می بینم

حالم چگونه باید باشد؟!

تو بگو...

تو که از دور حتی نگاه هم نمی کنی

و فقط ناله های ِ بریده بریده ام را

بریده می شنوی

تو بگو...

تو که همه ی این ها به خاطر ِ توست

وگرنه

من را با دوست داشتن چه کار!

این حرف ها چون آب ِ باران از سر ِ من فقط گذر می کنند

فقط تویی که هنوز خیسی ات بر چشمانم به شوری می زند!

نمی دانم

کفر ِ عشقی می گویم حتما!

من از تو که هیچ

از خویش هم بریده ام

من بریده بریده ام...

از وقتی تو با نگاهت

مرا صیقل دادی

و همه فکر کردند من به دردی می خورم!،

مرا با تیشه های درد

به شکل ِ مجسمه ای بی جان در آوردند

و بریده بریده براده هایی از جنس ِ نگاه ِ تو...

من بر تن خویش

با مدادِ فکرم

پی در پی

طرح ِ درد می زنم

بیا ببین!

من

به خدا قسم

خسته ام از همه...

خسته

تا به کی با قرص های ِ فراموشی به خوابی مصنوعی بروم؟!

دلم برای خوابی آرام تنگ شده است...

آرام

آرام

آرام...

«حور»

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 23:25 توسط حور|

چه می گویی؟!

چه می گویی؟!

ازین تن

ازین جان

ازین آشفته حالم

چه می جویی؟!

چه می جویی؟!

نمی بینی بدین زاری

نمی بینی تو حالم؟!

تو این حالِ نزارم

نمی بینی که کج خلقم؟!

نمی دانی تو من را؟!

نمی دانی که بدخلقم؟!

نمی دانی که کم صبرم؟!

هوا طوفانی و منم ابرم...

نمی دانی تو خود را؟!

سکوتی تو

منم دریا

کویری تو

نمی دانی تو باران چیست؟!

و این فصلی که می بینی

بهاران نیست

و این بارانِ پی در پی فراوان نیست

نمی دانی که می خشکد یکی ابر؟!

نمی دانی تو راز ِ خیسی ِ من را؟!

نمی دانی

نمی دانی...

منم آب و منم دریا

تویی باد و تویی صحرا

تو خشکی

طراوت باشَدَت با من

تو در راهی

ساربانی باشَدَت با من

تو درویشی

گدایی کردنت با من

تو فانوسی

تو نوری

سوختن باشَدَت با من

تو بی نقصی

و نقصی باشَدَت با من

تو می دانی که معنای شکستن چیست؟!

تو می دانی دل سپردن چیست؟!

تو می دانی شبی بی او، آرمیدن چیست؟!

تو می دانی زیر باران راه رفتن چیست؟!

تو من را هیچ، و خود را هیچ نمی دانی...

نمی دانی

نمی دانی...

و این گونه برایت می سرایم من، شعر ِ حزن انگیز ِ خود را

تو بودی، من، و یک دریا پر از شور و شر و هستی

تو بودی، من، و پیمانه، پر از مستی، پر از مستی

و در آخر

تو بودی، من، و یک دنیا سکوت و خشم و وحشت

تو بودی، من، و عمری لب به دندانم گزیدن، خوردنم حسرت

و اینک

و اینک

تو در مهری، تو در نوری

تو در شور و سروری

و اما من

پر از اشکم

پر از آهم

تو چون ناله

و من چاهم...

و همیشه

و همواره

منم

گم کرده راهم

و این شاید

تک و تنها و جَبرانه

بود راهم...

چه می گویم؟!

چه می گویم؟!

نمی دانی، نمی دانم...

«حور» 

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 11:55 توسط حور|

تو را که از من بگیرند

دلم

لکنت می گیرد در کنج خاموشی

و فکرم

در آمد و شدِ فراموشی

اسیر تنگنای هذیان می شود

تو را که از من بگیرند

باغ پرخنده ام خشک می شود

و پرندک های آرزو، بی آشیانه

تو را که از من بگیرند

سد بغضم می شکند

و سیل اشکم روان

گونه هایم خیس ِ حسرت های ِ پیاپی

و لبم

خشک می ماند ازین شوری

که به تلخی می زند

و من

شوریده حال

در اتاق تاریک دلم

می نشینم تنها

همزبانم نیست

هم کلامم نیست

و دیوارهای بی مهری

برایم قصه ی شب می گویند

ومن اما

بیدار

بیدار ِ بیدارم

و هر لحظه

با خود

در جنگ و پیکارم

اما

اما

تو را که از من بگیرند

باغ خاطره ها هست هنوز

شاخه هایش پرگل

گل، به عقدش بلبل

ریشه هایش محکم

و هوا آرام

لحظه ها جاری

و درونم غوغا

و هنوز می آید

صدای سبز تو

از میان برگ های تازه

و

من می مانم

و مشتی خیال

یا در اتاقم

یا که در باغ

پرسه می زنم...

تو را که از من بگیرند...

«حور»

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 22:5 توسط حور|

درب های آسمان باز

و دست ها رو به بالا

باز ِ باز

شب زنده داران

و راز و نیاز

هوا حس غریبی دارد

و زمین

پر از زمینیان

و خالی از آسمانیان

و چاه ها بی همدم

شب بیدارانِ از گرسنگی هم

شبی دیگر

بی او

سر بر زمین ِ درد می گذارند...

اینجا کوفه است

نمی بینی؟!

پر از هرز علوفه است

نمی بینی؟!

همه جا

بوی مرگ می دهد

آسمان، بی سحاب رحمت می بارد

خون!

همه جا

بوی تگرگ می دهد

و تشنگان

به هر آبی سیراب نمی شوند

مگر با خون!

رودها خروشان

می تازند بر بستر بشریت

خونین

و دست هایی

و دست هایی

پشت پرده ی ظلمت

پشت سد

مشغول آبتنی در اکنون اند

بالا نشینند

افسوس

نمی دانند

که ناکس، کس نمی گردد بدین بالانشینی ها!

اشک ها

آری همین اشک ها

که قطره قطره می بارند

روزی خواهد رسید

او می آید

روزی روشن

روزی بی غروب

روزی طوفانی

که سدها

فرو می پاشند

و طراوتی

از جنس خیسی ِ گونه های کودک

شکوفه می کند این غنچه های حسرت را...

«حور»

نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 21:53 توسط حور|

شب

احیا

زمزمه

اشک

قدر

تا سحر

این است مهره های تسبیح قدر؟!

«حور»

نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 15:22 توسط حور|

سینه ام داغ

پر از حرف

پر از درد

و دردها

بی درمان

و حرف ها

بی پایان

آتشفشانی در من است

و گدازه ها جاری

از چشمم که عبور کنند

به تنگنای قلبم می رسند

و از آنجا

به دریای تنم

غوطه می خورند

و من

می سوزم

آتش می شوم

سوزناک

در رگ خویش بالا می روم

تا گودال فکرم

و چون خاکستر بر می خیزم

نه

خبری از ققنوس هم نیست...

فانوس نمی خواهم

همه جا روشن از من

می روم تا پدیدم نا شود

می روم تا نیستی

تا افق

تا آسمانی کبود

نمانده از من

نه تار

نه پود

سرشکسته

خسته

و دل

از همه

از هم

گسسته

می روم تا پای جان خویش

تا سجده کنم

تا بشکافد

یکی

فرزند هر کس

مهم نیست

فرقم را

تا بریزد

تا بریزد این آلوده های درد

از سرم

و آنگاه

از پای تا به سر

خونین

سرشکافته

می روم تا مهر

یا مهر

و تسبیح خستگی

در دستم

می شکافد

و هر دو

رها

از بند ماسوا...

«حور»

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 13:36 توسط حور|

در بازی زندگی یک نیمه را باختم...

و درست زمانی که فرصتی دوباره یافتم،

در رویای تلخ ِ شکستِ نیمه ی دیگر بودم...

«حور»

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 11:52 توسط حور|

کاش بود همدمی، هم زبانی...

کاش کسی ناگفته ها را می شنید...

کاش کسی در این بازار حرف دل ما را هم می خرید...

مگرم فراموش شود درد فراق...

«حور»

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 11:49 توسط حور|

در آخرین نفس های لحظه ی وداع

آنقدَر غرق دریای چشمانت بودم

که نتوانستم در عطر نفس های یاست

نفسی تازه کنم...

«حور»

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 22:28 توسط حور|

در آر

دستت

از دلم بر آر

انگار همچو دشنه

می رود تا عمق بی وجودم

دستانت،

و دستم

بی حرکت

جامانده از خویش

در گیر و دار خستگی

یا غفلت

تماشا می کند

و با هیچ چیز

و هیچ کس

ندارد کار...

و دستم

همان که عمریست

به او عادت

نه اینکه دل بستم

مگر دست چیست که دل بست

فقط

همراهم می شود هنگامه ی پرت شدن

و به در می آورد هر آنچه خواهم

آری

من به دستم عادت کرده ام...

و تو

که دستت

در من

هست هنوز

و از من دور می کند عادتم را

دستم را

همان همراهِ همیشه را

بیرون آر

بیرون آر

این دشنه ی به خون آغشته را

آنچه می خواهی

برای تو نیست

شاید برای من هم نه

امانتی ست شاید

چه می دانم؟!

همیشه بوده و هست، مگر در آن دم...

پس دست بکش از من

تا من دست کشم بر خویش

نفس راست کنم

بروم تا راستی

شاید برگردد

هر چه که

از من تو کاستی!!!

در آر خویشت از من

در آر...

«حور»

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 17:12 توسط حور|

Design By : Pars Skin